تاریخ : شنبه, ۳۱ اردیبهشت , ۱۴۰۱ 20 شوال 1443 Saturday, 21 May , 2022
6

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی ….

  • کد خبر : 4055
  • ۰۸ شهریور ۱۳۹۸ - ۷:۰۶
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی ….

شهرخالی جاده خالی کوچه خالی… نویسنده: علی ذکوی غروب دیروز، همسایه مان خیلی خسته و گرفته در زد و گفت حلالمان کنید وانتی که اثاثیه اش را بار زده بود منتظرشان بود. اقوامشان غمگین و خودشان غمگین تر. نه پای رفتن داشتن نه دلِ ماندن. راهی اهواز بودند شاید برای همیشه. و این داستان هر […]

شهرخالی جاده خالی کوچه خالی…

نویسنده: علی ذکوی

غروب دیروز، همسایه مان خیلی خسته و گرفته در زد و گفت حلالمان کنید وانتی که اثاثیه اش را بار زده بود منتظرشان بود. اقوامشان غمگین و خودشان غمگین تر. نه پای رفتن داشتن نه دلِ ماندن.

راهی اهواز بودند شاید برای همیشه. و این داستان هر روزه ی  این  شهر است.  مهاجرتی از سر اجبار و ناچاری.

 این غصه ی ناتمام پدران و مادران این شهر است که فرزندان عزیزتر از جانشان را با دستان خالی و در جستجوی کورسو امیدی از این شهر بلاکش بیرون می کنند و با اشک دیدگان بدرقه می کنند به امید فردایی که لَنگ نان نباشند.

فرار مغزها غم انگیز است و اینک اما، فرار قلبها را هم به آن اضافه کنید. فرار مغزها فقط از کشوری به کشور دیگر نیست گاه از شهری به شهر دیگر است. 

به که باید گفت که این شهر را دریابید؟ که مردمانش از بهشت سرسبز و هوای مطبوعش به جهنم سوزان اهواز پناه می برند. در شهری که میوه اش  گران، لباسش گران و از همه مهمتر اجاره خانه اش از اهواز گرانتر، با دستان خالی جز گریز، گزیری نیست. 

آری!! عده ی زیادی برای لقمه ای نان بار سفرمی بندند و دل به هجرت می دهند. اما عده ی بیشتری از دست بی مهری ها فراری اند. دانش آموخته های دکتری و کارشناسی ارشد پس از ده، بیست یا حتی سی سال سابقه ی خدمت و سرویس دهی بی منت به مردمان شهرشان، آنقدر بی مهری و دلسردی می بینند که این شهر را با تمام‌آدمهای خوبش،  با تمام خاطرات تلخ و شیرینش، با تمام هویتی که در آن برای خود ساخته اند و با تمام‌اعتباری که ذره ذره اش را با خون جگر اندوختند یک شبه داروندارشان را بار وانتی می کنند و از دست‌ بی وفایی این زمانه اشکها و حسرت هایشان را می برند پشت دیوارهای غربت.

شهر دارد خالی می شود هرکسی که می رود تکه ای از وجود ما را با خود می برد. دیروز خانواده مان، امروز دوستان و همکارانمان و فردا؟ کسی چه می داند شاید…

چه آنها که برای لقمه ای نان دست از تمام‌دلبستگی هایشان کشیدند و چه آنها که با قهر و بی مهری می روند  غصه ای بر غصه های بی پایان این شهر فراموش شده در آتش حب صندلی های دلکش می افزایند.

کمی بعد ما می مانیم و کودکانی که در آرزوی بهترین مربیان و معلمانی که هنرشان را برای کسانی غیراز فرزندان و همشهریان خودشان هزینه می کنند و پیرمردان و پیرزنانی که در آرزوی پسری یا دختری بر بالین پیری شان غزل خداحافظی می خوانند. هجرتی بی برگشت با اندوهی تب کرده از هجران مهاجری خیلی دور، خیلی نزدیک.

 

نه فرزندانمان مجال بالندگی خواهند یافت نه پیرانمان فرصت آرمیدن در کنار فرزندانی که قرار بود عصاکش پیری شان شوند و اینک جفاکش روزگار شدند.

 

مشاور، پزشک، هنرمند و هزار و یک تخصص ناب دیگر که همه، یا رفته اند یا در تدارک سفرند.

 اگر جایمان را تنگ نکردند دست استمدادمان مان را به سمتشان دراز کنیم دعوت نامه ای برای آنها که هنوز نرفته اند بفرستیم و از سر تواضع و مهرورزی از آنان بخواهیم که برای آبادانی زادگاهشان تمام توان و اندیشه شان را بذل کنند تا خشت خشت این شهر را دوباره بسازیم. 

بلکه درختان محبت دوباره جوانه بزنند و قهقهه ی شیرین کودکی مان را در  صدای کودک خردسالی که با خوشحالی از مهدکودک برگشته است بازآفرینی کنیم و روحی دوباره به کالبد بی رمق این شهر خسته بدمیم.

 

رونوشت: به تمامی مسئولان دلسوز.

به همه آنهایی که خودشان را دانای کل نمی پندارند.

به همه ی آنهایی که ترس از دست دادن صندلی شان را ندارند.

به همه آنان که رشد خودشان را در طرد دیگران نمی بینند.

ما همه مسئولیم.

لینک کوتاه : https://mongashtpress.ir/?p=4055

برچسب ها

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.