تاریخ : سه شنبه, ۵ مهر , ۱۴۰۱ 2 ربيع أول 1444 Tuesday, 27 September , 2022
5

چند همکار، اجاره نشین هستند و فرزند دم بخت دارند.‌؟!!

  • کد خبر : 3630
  • ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۹:۲۱
چند همکار، اجاره نشین هستند و فرزند دم بخت دارند.‌؟!!

داستانی واقعی نویسنده: اسدالله شهریاری چند همکار، اجاره نشین هستند و فرزند دم بخت دارند.‌؟!! روز عجیبی بود، بعد  فراغت از کار در اتاق نشسته بودم . مثل همیشه خندان و با سلام وارد شد، من نیز به رسم ادب همچون بارهای قبل به احترامش بلند شدم و به پیشوازش رفتم. بعد از احوالپرسی کنار […]

داستانی واقعی

نویسنده: اسدالله شهریاری

چند همکار، اجاره نشین هستند و فرزند دم بخت دارند.‌؟!!

روز عجیبی بود، بعد  فراغت از کار در اتاق نشسته بودم .

مثل همیشه خندان و با سلام وارد شد، من نیز به رسم ادب همچون بارهای قبل به احترامش بلند شدم و به پیشوازش رفتم. بعد از احوالپرسی کنار هم بر روی دو صندلی نشستیم. طبق معمول صحبت آغاز شد .

از اداره و گذشته و حال، از وضعیت معیشتی و اوضاع آشفته بازار، در میان حرف هایش سکوتی بغض آلود بر چهراه اش مستولی شد، سکوتی که کمتر در دیدار های قبلش مشاهده می شد، نگاه های نافض و درد دل هایش حکایت از دردی تازه و پنهان داشت که چون خوره به جانش افتاد، تاب نیاوردم،

 مصر شدم که فلانی چون همیشه نیستی ..

کمی خود خوری کرد اما بواسطه دوستی و ارتباط همیشگی میان  ما لب به سخن باز کرد.

میدانی که دخترم را شوهر دادم..

سال قبل وقتی برایش خواستگار آمد و شرایطش را سنجیدیم، پسر خوبی بود دلیلی برای مخالفت نداشتیم، دختر است دیگر  عروس شدن و هزاران آرزو …

او یکپارچه حرف شد و من فقط گوش دادن و تایید ..

گفت: برای تهیه جهیزیه اش باید اقدام میکردم. هرچه تاریخ عروسی نزدیک و نزدیک تر می شد ‌،دلهره و ترس از شرمندگی بر من و همسرم چیره می شد.. .

با حقوق کارمندی و اجاره نشینی و گرانی اساس و اجناس، دگر چه میتوانستم کنم، هر روز پس از رفتن به منزل نگاهم را از چشم های نافذ و معصوم دخترم می دزدیدم و به همسرم امیدواری میدادم که خدا بزرگ است. نگاه دختر و بغض فرو برده همسرم بار گرانی بود که داشت کمرم را می شکست .

بالاخره یافتم ..

حاصل ۲۸ سال کارمندی زمینی مسکونی بود که برای رهایی از اجاره نشینی به امید خانه دار شدن خریده بودم.

 خوب که فکر کردم دیدم من باید تا بازنشستگی صبر کنم که اگر پولی به دستم رسید خانه ای بسازم، و الا با این شرایط که قادر به ساخت خانه نخواهم بود ..

یک روز از سرکار به بنگاه رفتم و زمین را برای فروش گذاشتم، روز بعد آقای بنگاه دار به من زنگ زد: سلام، فلانی یه مشتری خوب برای زمین پیدا شده، من هم خوشحال و بدون اطلاع به همسرم و بچه ها به بنگاه رفتم ،زمین را فروختم به قیمت …. .

بماند که بعد فهمیدم مشتری خوب خود بنگاه دار بود، هرچه بود خوشحال آن روز به خانه برگشتم ، عصرانه ای خوردم و دخترم را صدا زدم گفتم عزیزدلم آماده باش به بازار برویم و هرچه میخواهی بخر، دخترم در حالی که بغض و خنده اش با هم تلاقی کرده بود، دستم را بوسید و گفت: بابا پول از کجا آوردی؟ 

گفتم ؛ دخترم گفته بودم که خدا بزرگ است .

پول مهیا شد یک مقدار پس انداز داشتم و یک مقدار وام از اداره گرفتم ..

در هر صورت با پول زمین و مقداری پس انداز جهیزه ای متوسط برای دخترم تهیه کردیم ،دخترم به خانه بخت رفت خوشحالم که اول زندگی اش مشکلی ندارد..

همسرم که کنجکاو شده بود و نگران که اینهمه پول از کجا آورده ام؛ مدام می پرسید که؛ پول از کجا گرفتی؟

واقعیت را بهش گفتم که زمین را فروخته ام. با حلقه های اشک که بر گونه هایش جاری شد گفت: خدا بزرگ است فرزندمان با آبرو سر زندگی رفت……

سنگینی درد و بغض های سردش تحملم را طاق کرد کلامش را قطع کردم و گفتم: دوست عزیز هرچه گفتی خوب بود بلاخره به قول خودت تو که نمی توانستی خانه درست کنی پس زمین هم فعلا نیازت نبود.. گمان نمیکنم پشیمان شده باَشی وسنگینی این بغض و خستگی این نگاه به این داستان ربطی ندارد که…..

آب دهنش را قورت داد نفسی  کشید و گفت خدا رو شکر دخترم خوشحال شد من هم راضی ام.

 و ادمه داد. پول زمین و پس انداز کفاف نکرد، مقداری از جهیزیه را قسطی گرفتم و مجبور شدم طی سه ماه گذشته بخش زیادی از حقوقم را به اقساط دهم. اجاره خانه سه ماه عقب افتاد.البته صاحب خانه آقای با انصافی هستند و به رو نیاورده اند، اما خانمم گفت که دیگر رویش نیست به چهره زن صاحب خانه نگاه کند هرچه باشد آدمی است..

در این میان که صحبت می کرد آرام از کنارش بلند شدم، پشت میز رفتم و گفتم ببخشید من گوش میدهم بفرمایید..

گوشی را برداشته ام و به دوست بازاری و همکلاس قدیمی ام که خدارو شکر دستش به دهانش می رسید پیام دادم”سلام “۲ میلیون پول می خواهم، برای حداقل سه ماه”، سه دقیقه بعد جواب داد “سلام شماره کارت”

 خوب که توضیح داد گفتم حال نگران چی هستی کرایه خانه عقب افتاد فدای سرت این که مشکلی نیست یه شماره کارت بده من پنج میلیون وام گرفتم نیاز ندارم ۲میلیونش را میریزم به حسابت برای کرایه خانه ،بعد گفتم که باهم تعارف نداریم . هروقت توانستی قسطی برگردان ، شماره کارت را گرفتم و پول را به حسابش ریختم .

الان چندماه گذشت او پول ها را هم پس داد و من هم به حساب دوست مغازه دارم ریختم. از آن روز هم تا الان به این فکر میکنم که چند کارمند و معلم دیگر دختر دم بخت  وپسر وقت ازدواج دارند ..؟! 

چندتا زمین دارند و به امید بازنشستگی نشسته اند تا پس از ۳۰سال بسازند….

من هم دخترم دم بخت است. با این تفاوت که بعد از بیست۲۰ سال کار زمین هم ندارم ..

 

خدایا کی و چگونه روزی شرمنده نگاه حسرت زده و  چشمان معصوم دخترانمان می شویم….؟؟ آیا گشایشی می شود؟

با خود گفتم خدا بزرگ است…..

 

اسدالله شهریاری ۲۲اردیبهشت ماه ۹۸

لینک کوتاه : https://mongashtpress.ir/?p=3630

برچسب ها

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.